تبليغاتX
لحظه ی گم شده

لحظه ی گم شده

فعلا با تاخیر ...

فعلا با تاخیر سال نو مبارک...

تا بعد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 21:35  توسط حمیده قادری  | 

شب تولد

با عجله از محل کارش اومد  بیرون .دربست گرفت. به لیست خریدش نگاهی کرد.

 به راننده گفت که خیلی  عجله داره...

به سختی در خونه رو باز کرد جعبه کیک رو با احتیاط رو میز آشپز خونه گذاشت .

به ساعت نگاهی انداخت یک ساعتی وقت داشت...

همه چیز آماده بود . بوی قهوه و صدای موسیقی همیشه حس خوبی بهش می داد...

همه چیز آماده بود ...

چشماش رو بست و آرزو کرد...

پنجاهمین شمع رو هم خاموش کرد. برای خودش دست زد...

شب که می خواست بخوابه به خودش یاداوری کرد :

حتما سال دیگه یک روز قبل از شب تولدش مرخصی بگیره

کیکش رو هم مثل همیشه شکلاتی سفارش بده.... 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 23:17  توسط حمیده قادری  | 

آیااا؟

آیا یک ساعت عبادت عالم بهتر از هفتاد سال عبادت دیگران است آیااااااا؟

آیا سرانه مطالعه در کشور بر خیلی چیزهای دیگر تاثیر دارد آیاااااااا؟

ایا رفتار جمعی حاصل چه جیزهایی است آیاااااا؟

آیا جمع کردن خودکار وکلاه و.....غیره در یک روز خاص

( خدایی نکرده مثل 22بهمن)

نجات بخش زندگی یک انسان است؟

آیا حاضریم برای یک عدد شیرینی مثل تانک از روی دیگران رد بشویم

آیاااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آیا ما قربانی تهاجم اقوام مختلف در قرون واعصار هستیم آیاااا؟

آیا ما دیگران را اصولاچه میبینیم؟

آیا همیشه یک دسته مو در دستمان است؟

 آیا دیگران خرس اند؟

آیا فقر فرهنگی یا گرسنگی جسمی آیاااا؟

ایا نباید کل را به جزء وجزء رابه کل تعمیم داد؟؟؟؟؟؟

آیا باید انصاف داشت؟؟؟؟

آیا چند درصد مردم؟؟؟؟

آیا من بی انصافم؟؟؟؟

 آیا؟؟؟

؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 19:49  توسط حمیده قادری  | 

سلام

مطمئنا بعد از چهار ماه حرفای زیادی دارم که بگم:

ولی نترسین خلاصه می گم:

فصل پاییز با از دست دادن عزیزی سپری کردم

اما زمستون رو با اومدن فرشته ای کوچیک شروع کردم و تو این زندگی شریف به

سمت خالگی نائل شدم.کم سمتی نیست تو این زندگی شریف....والاااا

حس در آغوش کشیدن یه فرشته حس عجیبیه تویه این زندگی شریف.

البته تازه وارد ما پسره پس بهتره بگم حس در آغوش کشیدن یه غلمان حس عجیبیه

تو این زندگی شریف...

این روزا این زندگی شریف ظاهراچیزهای جدیدی به ما می خواد یاد بده .

این جور که

معلومه هنوز تو این زندگی شریف ما نمره قبولی نگرفتیم هی تجدید می شیم

واستاد این زندگی شریف سعی دارد مارو جزو شاگرد زرنگا کنه هی درس تکراری

هی درس تکراری فکر اعصاب و روحیه وسن سال ماروهم نمیکنه استاد این زندگی شریف...

این روزا تو این زندگی شریف به لغت نمیدونم رسیدم..

چند روز پیش با شخص فریخته

ای صحبت میکردم گفت خیلی خرابم بهش گفتم "

گاهی وقتا خرابی باعث به وجود

اومدن ابادی میشه به شرطی که عادت نکنی رو ویرونه ها چادر بزنی...

چندروزیکه ازش خبری نیست فکرکنم رفته جوازساخت برج بگیره

...

این روزا تو این زندگی شریف دارم خودم رو با همین جمله حکیمانه که خودم فرمودم مجاب میکنم......

نمیدونم استاد این زندگی شریف درموردمن یکی چی فکر میکنه؟گاهی وقتا دلم می

خواد بهش بگم جان هرکی که دوست داری مارو فاکتور بگیرتواین زندگی شریف ولی

ازش میترسم تو این زندگی شریف....

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 21:20  توسط حمیده قادری  | 

لعنت بر پدر ومادر کسی که ....

باز پاییز ..

بازپاییز که باز پاییز:حالا که چی؟

بعد یه فصل دیگه می خوایم بگیم باز زمستون باکلی برف وبارون وخاطره...

آخرش که چی؟

تا دوباره بگیم باز بهار با کلی شکوفه وحس وحال قشنگ و شروع تازگی ...

آخرش که چی؟؟؟

که دوباره بگیم باز....

میخوام به جای حرف زدن کمی قدم بزنم..........

تو کوچه باغ احساسم قدم می زنم

کاش انتهای کوچه نمی فهمیدم که آدرس رو اشتباه رفتم..

تو کوچه باغ احساسم قدم می زنم

می خوام رو دیوارش با رنگ سیاه بنویسم : لعنت بر پدر ومادرکسی که در این مکان

آشغال بریزد..

تو کوچه باغ احساسم قدم می زنم ..

اینجا نه پاییزه نه زمستون نه بهاره نه تابستون.........

تو کوچه باغ احساسم قدم می زنم...

انتهای کوچه نوشته :

این کوچه بن بست است ...

ای بابااا  منتظر چی هستین؟ تو این کوچه دیگه هیچ خبری نیست "چه دوره و زمونه

ای شده آدم حتی تو کوچه احساسش هم نمی تونه  راحت باشه.لطفا دنده عقب

بگیرید می خوام در کوچه احساسم رو  تخته کنم شایدم گل بگیرم....

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم مهر 1389ساعت 22:42  توسط حمیده قادری  | 

واقعا که مردم قدر نشناسی هستیم

سلام

 بعد از این این مدت طولانی اومدم  یکم غر بزنم

اونم از دست خودمون که انقدر قدر نشناسیم

واقعا دیگه شورشو دراوردیم.

چرا انقدر مردم قدر نشناسن؟

یا بهتره بگم چرا ما انقدر قدر نشناسیم؟

یه نمونه واسطون می ارم مطمئن باشین شما هم

به قدر نشناس بودن خودتون اعتراف میکنین...

نمونه....

فقط کافیه تو این شبای عید نگاهی به تلویزیون بندازیم

کانال ۱ُ ۲ ۳  ۴  ۵ ....

کانال ۱:سخنرانی البته سخنران لبخند به لب داره

کانال ۲:یه سبد گل با گلای نارنجی قرمز و زرد به قاعده دو سوم از تصویر 

و تا جایی که خانم مجری با مقنعه نارنجی که کلی تلاش کرده با سبد گل ست باشه

دیده می شه که شما رو دعوت می کنه به دیدن برنامه جداب ودیدنی از همان دست...

که به سبد گل و مقنعه خانم مجری حتما میاد...

کانال ۳:  مجری آقای احمد زاده میهمان افسر پلیس ...

کانال۴:میزگرد دونفره کاملا صمیمانه..

کانال ۵:تالار وزارت کشور که خواننده عزیز دلی یه کارو برای بار

 شونصدم داره می خونه وتصویر مردم عزیزی که با دیدن خودشون از

 مانیتور چپ وراست تالار کلی ذوق

 میکنند و برای دوربین دست تکون میدن....

وماااا...

واقعا  قدر نشناسیم وبه جای اینکه ساعت ها بشینیم 

ومحو تماشای این برنامه ها بشیم که این همه تلاش وزحمت برای جذب مخاطب کشیدنند

وبه جای صحبت از اینکه بلاخره سریال نفس گیر و جذاب و جدید تاوان و فاصله ها چی میشه ؟؟؟

از سالوادر  و  فارسی ۱ وشبکه های نامانوس اونور آبی حرف میشنوی....

واقعا که ما  مردم قدر نشناسی هستیم...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 9:52  توسط حمیده قادری  | 

زنده ام

زنده ام...........

+ نوشته شده در  شنبه پنجم تیر 1389ساعت 16:9  توسط حمیده قادری  | 

مهمانی با طعم زلزله

روز -داخلی

خانوم ها این طرف-(اشتباه نکنین)یک عده خانوم دیگر هم اون طرف-هیچ مردی در این

 مهمانی دیده نمی شود،البته بعضی از خانوم های اون طرف عقیده دارند که اصولا

مردی نمانده از مردها،(اشتباه نکنین )منضورشان شوهر ها یا پسران خودشان

نیست و یا حتی مردها یی که نسبی یا سببی با خانوم های اون طرف نسبت دارند

 نیست،همه خانوم ها در این مهمانی از خانوادههای سالم با مردان با نزاکت وسر به

 راهی بر خوردار هستند که در یک بعد از ظهر بهاری دور هم جمع شده اندو به

 گفتمان مشغول هستند گفتم که فکر نکنین خانواده های بی سر و سامانی

هستند،البته یک مورد مرد نا مرد یافت شد که سریع اخراج شد،

روز داخلی

پذیرایی خانه به صورت ال است،نه حالا که فکر می کنم یک شکل دیگر است، مثلا شکل تپانچه نا

صرالدین شاه ،یا یه چیزی تو همین مایه ها...

خانوم های جوانتر در قسمت دسته تفنگ نشسته اند بزرگتر ها در لوله تفنگ....

روز داخلی

صاحبخانه باچایی و شیرینی گردویی وارد می شود ،چانه ها گرم می شود،عکسی دست

 به دست می چرخد،عکس عروس داماد خجسته ای است که شب گذشته

عروسیشان بوده که یکی از خانومای جوان در عروسی حضور به هم رسانده

 بوده،یکی دیگر از خانم های جوان که عقد کرده است قرار است در چند ماه آینده به

خانه بخت برود،موضوع از لباس وخرید جهیزیه و تاریخ عروسی شروع می شود،یکی

 از خانم ها در حالیکه به گوجه سبز در دستش نمک می زند به دختر می گوید برای

خرید جهیزیه عجله نکن بذار بعد از زلزله،زلزله ای بین خانم ها شروع می شود با

 قدرت حداقل 20 تا 30 ریشتر پس لرزه پشت پس لرزه. بحث بالا می گیرد یکی از

خانم ها ساکن مشهد است اسمش را می گذاریم پولدارترین زن بازمانده چون همه

ارث فامیل بعد از زلزله به این خانم که ساکن تهران نیست می رسد

یکی از خانم های سر تپانچه به پولدارترین زن  آینده فامیل می گوید:  این همه پول وارث به دردت نمی

خوره از غم و غصه ما راهی تیمارستان می شی...

یکی می گه سعی نکن من و از زیر آوار در بیاری تازه به شرایطم عادت کردم...

یکی می گه زلزله کجا بود خانوما ااااا خدا لعنت کنه اونی رو که این حرف....

 یکی دیگه از خانم های دسته تپانچه :مگه نمیدونین فقط حیوونا قبل از زلزله می فهمند بابا جون پس

زلزلزنه ملزله خبری نیست .....

یکی دیگر  از خانم های سر تپانچه:بابا این کاکلاتون خب بذارین تو مگه چی می شه؟

میگن از بس گناه زیاد شده می خواد زلزله بیاد خب بابا جون.....

یکی از خانم های دسته تپانچه:ببخشید اگه این کاکل من باعث زلزنه می شه پس ما

 نمی ذاریم بیرون شاید مشکل ازدواج جوونا و گرونی و دزدین مجسمه ها وکلا مشکلات مملکت حل شه

والاااااا.....

بحث از لوله تپانچه تا دسته  تپانچه ادامه دارد....

حتی بعضا از دسته تپانچه تا لوله تپانچه بحث ادامه دارد.....

خانماااا زن حامله اینجاست حرف و عوض کنین.. در ضمن این بچه رو هم بدین

 مامانش عوضش کنه...

صاحبخانه با سینی چایی و با حالت معترض وارد میشه

 خانم هااااااا ادامه بحث باشه

 برای مهمونی بعدی که 20 خرداده که خونه یکی از خانم های سرتپانچه

 است تا اون موقع همه چی معلوم میشه ......

یا اینکه پولدارترین زن فامیل هم

برای مهمونی می آد تهران وزلزله در تاریخ مذکور به وقوع می پیوندد و هیچ

 زن پولداری در فامیل نمی ماند...........

یا اینکه .........

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اردیبهشت 1389ساعت 20:2  توسط حمیده قادری  | 

می نویسم بعد از 20 اسفند

فاصله ای نیست بین مرگ وزندگی 

حقیقت تلخ یا زیبای زندگی همین است " فاصله ای نیست بین مرگ وزندگی "

20 اسفند را که

سالروز تولدش بود بهانه ای کردیم

برای دعای دسته جمعی برای سلامتی جسمش و حالا....

40 روز می گذرد از سلامتی جسم و آرامش روحش

تولد " مرگ "شروع" پایان"

آمدن.   رفتن. ویا در حقیقت بازگشت به سر منزل دوست...

و میگویند مرگ چیزی نیست جز شروع برای بودن به معنای واقعی

پس ای دوست

افسانه قیصرخواه عزیز آغاز بودنت را

با گذشت 40 روز  تبریک می گویم.

یادت گرامی و خاطرت همیشه زنده..............

 

سال نو

سال جدید پستی نگذاشتم وحرفی از نو شدنش هم نگفتم

با این متن از قیصرخواه عزیز سال نو را تبریک می گم:

مهم نیست که

سال کی تحویل میشود

صبح........

ظهر .......

شب........

مهم این است که ما کی تحویل می شویم.

سال نو وسالهای نو همه تکرارند

نکرار حرفهای قدیمی همان حرفهایی است که

 سالهای سال است همه می گویند و هر کسی از ظن خود .

فکرش را بکنید عالم همان طور می چرخد که همیشه چرخیده است

 هر حرفی کهنه است مگر اینکه ما آن حرف را جور دیگری بگوییم.

احسن حال هرکس با دیگری متفاوت است

خدایا هرکس را به احسن حال خود برسان..

افسانه قیصرخواه

+ نوشته شده در  جمعه دهم اردیبهشت 1389ساعت 11:32  توسط حمیده قادری  | 

 

           برای ۲۰ اسفند

   

                                           حرفی نیست

                                                    جز یک التماس دعا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم اسفند 1388ساعت 18:5  توسط حمیده قادری  |