|
سلام و عذر بابت غیبت های طولانی.....
ااا ااااااابراتون مهم نبود ؟ به هر حال این رفتن و نبودن های شخص شخیص بنده کلی حکمت داره رفتم ولی برگشتم با کلی تجربه ... الان می تونم به جرات بگم که شخص شخیص بنده فرد دنیا دیده ای هستم که اگه ریا نباشه در این غیبت طولانی نصف جهان رو گشته ... بنابراین الان بنده کلی مهمم واسه خودم اینا ... ااااااالطفا زیر این الفا کسره بذارین پس از اول میگم :ااااااااچرا تعجب کردین ؟ اگه خدا قبول کنه یه دوروزی رفتم اصفهان دلتون نخواد با اینکه کاری بود ولی خوش گذشت اینا..... کلی با بچه ها تو زاینده رود قدم زدیم و تصور کردیم با وجودی که خیلی هم سخت بود که زاینده رود باآب چه جوری می تونه باشه اینا ...به هر حال ... کلا من با کمترین هزینه تونستم آدم دنیا دیده ای بشم و هر جا دلم خواست ابراز فضل کنم ... ابنم سوغاتی من برای شما که البته هیچ ربطی به سوغاتی اصفهان نداره... ناگزیر از سفرم.بی سروسامان چون باد به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد کوچ تا چند؟مگر می شود ازخویش گریخت بال تنها غم غربت به پرستو ها داد اینکه مردم نشناسند تورا غربت نیست غربت آن است که یاران ببرندت از یاد عاشقی چیست؟به جز شادی ومهر وغم وقهر؟ نه من از قهرتو غمگین .نه تو از مهرم شاد چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد (فاضل نظری) فاضل گفت این شعر ببر سوغات بچه ها + نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388 17:29 توسط حمیده قادری |
سلام برگشتم با یه دنیا حرف که متاسفانه خیلی هاشو نمی تونم بگم . این زمان پربود از هیجانات شوکها حرف های جدید و نگاه های جدید....و این جاست که باید بگی چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید....
برگشتم با یه دنیا سوال " خب نگفتنی را که نمی تونم بگم اصرار نکنین. بعضی از سوالها رو از شما می پرسم شاید جواباش رو بدونین و شاید درسی باشد برای عبرت سایرین ..... زمان برای پاسخگویی بستگی به انصاف شما دارد. سوال اول : ۱-کلا چرا این جوریاست؟ الف-چون تا دنیا دنیا بوده همین جوریاست ب-تا چشمت هشتا همین جوریاست ج-مگه چه جوریاست؟ د-جواب آزاد سوال ۲-زمانیکه بفهمید احساساتتون تو گوشی خورده چه عکس العملی نشان می دهید؟ الف-تا جون در بدن .تا خون در بدن دارید اشک می ریزید ب-به اولین نفری که سرراهتون قرار می گیره تو گوشی می زنین تا بتونین یه همدرد پیدا کنین ج- هر شب ساعت دوازده روی پشت بام میروید و اسم طرف رو با صدای بلند فریاد میزنین و دعای خیر بدرقه خودش و خانواده محترم می کنین د- از گزینه انکار استفاده می کنین و منکر همه چیز می شوید سوال ۳- وقتی تابلو تالار عروسی رو کنار دادگاه خانواده می بینین که فقط یک دیوار فاصله دارند چه فکری می کنین؟ الف- عاقبت اندیشی صاحبان تالار ب- وجدان کاری صاحبان تالار ج- ایجاد امید و انگیزه در جوانان د-..................................... خب فعلا همین دیگه ....... + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 21:15 توسط حمیده قادری |
چرا.....
؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388 11:12 توسط حمیده قادری |
کامپیوترم خرابه.توسازمان با جنگ ودعوا تونستم دو خط بنویسم.میرم مشهد با هواپیمااااااااااااگه خدا بخواد ُراننده دست فرمونش خوب باشه بر میگردم اگرم راننده قاطی باشه اونور منتظرتونم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 14:38 توسط حمیده قادری |
امروز تورا بهانه کردم واز این همه سکوت خسته ام خیلی وقته که نتونستم بیام کنار خونه سپیدت.. . و تو هم ،همچنان سکوت کرده ای دلم برات تنگ شده ....... آخرین خداحافظی یادت هست ،اشکی که در چشمهای زیبای تو بود ،وبغضیکه در گلوی من می شکست ومن بدرقه ات کردم وتا آخرین لحظه نگاهت کردم تا اینکه تو در خم وپیچ کوچه قدیمی مان محو شدی ومن گریه کردم..... و تو دیگر هیچ گاه به کوچه قدیمی مان باز نگشتی... ومن امروز از همه از تو نگفتن ها خسته ام از این همه سکوت خسته ام... امیر ،امیر اسمی که دوازده سال تو سکوت فریاد زدم .. امیر برادرم دوازده سال از رفتنت میگذرد...و من دل تنگ تر از همیشه ام... امروز تو را بهانه کردم..... + نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388 20:20 توسط حمیده قادری |
دل می رود زدستم صاحبدلان خدارا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 10:35 توسط حمیده قادری |
مدتی بود که دل حوصله نداشتم که پست جدید بگذارم ،بعدش خواستم راجع به این موضوع که شناخت آدما این روزا خیلی سخت شده بنویسم حدود یک ماه پیش آقایی رو دیدم که تیپ وظاهرش حسابی منو به فکر فرو برد ،تو محیط اداری ورسمی گیوه پوشیده بود با شلوار قهوه ای که راه راهای براقی داشت با تیشرت سبز روشن (سبزیش هیچ ربطی به جریانات اخیر نداشت)تو دستش انگشتر عقیقی بود با نگین درشت که برای آقایون مستحبه ، گردبند طلا ورساچه انداخته بود که برای آقایون حرامه هر چی نگاه کردم بیشتر به این حقیقت پی بردم که چقدر شناخت آدما این روزا سخت شده. .بگذریم دیشب خسته رسیدم خونه ولی حس خوبی داشتم یه ظرف تخمه با کلی تقلات مجله وروزنامه کاغذ دور خودم چیده بودم فیلم کنعان رو هم سر راه خریده بودم نشستم جلوی تلویزیون ،خوشحال بودم از اینکه بلاخره فرصت شد رفتم درباره الی ...رو دیدم هنوز داشتم راجع به فیلم نامه بازیگرا ریتم فیلم فکر می کردم وبه این جمله شهاب حسینی فکر می کردم که پایان تلخ بهتر از تلخی بی پایانه ،تند وتند تخمه می خوردم با پوستو بی پوست ،کنترن تلویزیون دستم بود این کانال و اون کانال ...تخمه ... تلخی بی پایان ... فیلم کنعان ..مجله .. تاریخچه انباری..آیتم جدید....حس خوبه...کانال رو عوض کردم ، جوونا تو صف منتظر بودن برای کارت گرفتن ،یکی شون می گفت نذر هر سالشه ...یکی دیگه سکوت کرده بود تو چشمای پر اشکش دنیایی حرف بود، یکی دیگه میگفت حس قشنگی داره تو مکانی که همه مشغول ذکر و عبادتن ..توهم وارد حس معنوی قشنگی می شی که فقط باید تجربه کرد،ذکر بیشتر خلوص بیشتر وبیشتر ...،دستم تو ظرف تخمه موند به این فکر کردم الان که من تند وتند با پوست وبی پوست تخمه می خورم دارم تصمیم می گیرم که یه فیلم دیگه ببینم یا نه ؟بین کاغذ و فیلم و هزارتا فکر گم شدم ،خیلیای دیگه بین حسای دیگه ای گم شدن ... از پنجره به آسمون نگاهی کردم ماه پشت گرد وغبار عجیبی کم رنگ شده بود گفتم خدا جون به اندازه تمام کائناتت دوستت دارم ، ای علی اعلی دوستت دارم ،به مولا علی دوست دارم ..... کانال عوض کردم ..به الی فکر کردم .....آیتم جدید، کنعانُ کی ببینم ،به پایان تلخ؟ یا تلخی بی پایان؟یادم باشه فردا سرراه تخمه بخرم ...... + نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 18:44 توسط حمیده قادری |
نه این قرارمون نبود
نمی دانم پایم را کجا می گذارم ؟نمی دانم زمین زیر پایم سفت است.... یاکه گودالیست به وسعت نادانی من؟ ومن هوشیار یا که مست پا بر روی شاخ وبرگ هایی می گذارم که گودال را مستور کرده اند؟ نمی دانم آه نمی دانم..... هیچ چیز جای خودش نیست،حتی هیچ کس خودش نیست، بازارآفتاب پرستان گرم است وصداقت ، یکدلی ،بی رنگی خریداری ندارد . آه ...دلم گرفته،دلم گرفته از او ....از این ....از آنها.....نه این قرارمون نبود..... او برادر من است....این برادر اوست....نه این قرارمون نبود.............. این روزها هوای چشمانم بارانیست... ودر دلم چه طوفانیست... آه.می گریم ومی گریم بر او که در خون خود تپیده است،ونمادی ورنگی بر دست اوست، آه می گریم می گریم بر او که در خون خود تپیده است......او برادر من است، این برادر اوست... آه می گریم می گریم بر او که سرباز وطن است،با چشمان وحشت زده،باسر شکسته آری بر او ... بر او که دردستان برادرانش اسیر است...آری می گریم می گریم بر تمام این روزها میگریم نه این قرارمون نبود این قرارمون نبود + نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 0:53 توسط حمیده قادری |
این روزها................. این روزها همه با هیجانات واحساسات عجیب وغریبی روبرو بودیم چه چیزایی که با این دو چشم و ابرو دماغو ذهن یه گردو ندیدیم و نشنیدیم وهر شب پای تلویزیون به قائده نیم متر دهنمون باز نموند وهر لحظه رنگ به رنگ که چه عرض کنم.................................................................. بنده خود به چشم خویشتن دیدم: ۱- تبلیغ دمپایی افزایش قد شش کاره رو که ۲ اون خانومه که نوشته هاشو ازتو گیت حراست سازمان رد کرد.... ۳- پیرمردی که خودش نویسنده کتابش بود تو پیاده رو وایساده بود ومیگفت کتاب خواب ها وخاطرات من......................... ۴-شنیدن شعارپرنغز ومعنی ای ول ایوله ایول.........ای ول ای وله ای ول...به قائده ده ساعت. ۵-اون آقاهه که با پرچم ایران کفن درست کرده بود میگفت:اینکر لر حمایتت میکند.....بعد به قاعده دو متر میپرید هوا و با سرعت هزار فرسنگ زیر دریا می دوید.... ۶- اون خانومه که نوار زرق وبرقی تولدو رو سرش گذاشته بود چنان برای جمعیت دست تکون میداد که انگار قهرمان المپیک بود و همین الان از فرودگاه اومده بودبقیه ام همه ................... ۷-......................................... ۸-این روزهاااااا................ ۹-ودر آخر شب درازاست و قلندر بیدار ......... .............. + نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 1:9 توسط حمیده قادری |
تا حالا شده به این موضوع فکر کنین که کی از کجا میاد ؟یاداره کجا میره؟چند روز پیش سوار تاکسی تو ترافیک سنگین خیابان ولیعصر مونده بودم، داشتم به عابرا نگاه می کردم بعضیا خیلی آروم راه میرفتن، بعضیام که انگار تنگشون گرفته باشه با آخرین سرعت ممکن راه می رفتند،بعضیام خوشحال فارغ از همه چیز به یاد خوشگل عسلاشون سوت زنان طی طریق می کردند،تو همین فاصله یه آقای خوش تیپ جای برادری که نه همون جای هفت پشت غریبه والا..... هر چی آدم حسابی و خوش تیپ می بینیم می خوام ازشون تعریف کنیم می گیم جای برادری همین میشه که هر چی آدم داغون و زوار در رفته است می مونن جای غیر برادری ،خب همینه دیگه از ماست که بر ماست ،دروغ می گم بگو دروغ میگی،داشتم می گفتم اون آقاهه هفت پشت غریبه هه با سرعت به یک خانم میانسال برخورد کرد،با همون سرعت عذر خواهی کرد وصحنه رو ترک کرد،یه آقایی که از دیدن این صحنه طبع شاعریش گل کرده بود داد زد به کجا چنین شتابان آی عمو؟؟؟ حواست کجاست آی عمو؟؟؟مگه خودت خواهر مادر نداری آی عمو؟؟؟ خانمه که یه دور ،دور خودش چرخیده بود داد زد کجا می ری ؟وایسااااااااا شاید الان گرمم حالیم نیست شاید جاییم شکسته باشه ،کجا میری؟اون آقاهه در ادامه گفت :آی عموووووووووووو،در همین قسمت ماجرا بود که ما چهار نفر +یک نفرتو تاکسی گفتیم: وااااااااایعنی چی؟ از همین جا بحث شروع شد از فشار اقتصادی، از رئیس جمهور آینده که باید از مقدار فشار تا حد امکان کم کنه،ازفشارهزینه دوا درمونه مادرزن اون آقا هه که جلو نشسته بود تا.......الی ماشاا...،همون جا فکر کردم اون آقاهه جای هفت پشت غریبه کجا میره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از کجا می یاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ؟؟؟؟ ؟ + نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388 0:53 توسط حمیده قادری |
|
| ||||||